فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
448
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
از يقين در امرى حاصل شود . الرُّوَيْد - [ رود ] : مصدر ( ارْوَدْ ) است ؛ « رُوَيداً زَيْداً » : آرام باش اى زيد ؛ « رُويْدَكَ زيداً و رُوَيْدَ زَيْدٍ » : به زيد مهلت بده . كه در اينجا اسم فعل است و كاف حرف خطاب است و محلى از اعراب ندارد . و نيز در محل جر است با اضافه ؛ « سَاروا سيراً رُوَيْداً و سَارُوا رُوَيدا » : آهسته راه رفتند كه در اينجا صفت است و گاهى حال مىآيد مانند ( سَارَ الْقَومُ رُوَيْداً ) : آن قوم در حال آرامش رفتند . الرُّوَيْغَة - [ روغ ] : مترادف ( الرَّواغ ) است . الرِّيّ - [ روي ] : اسم است از ( ارتَوى الشجَرُ ) ، فراخ حال و بسيارى نعمت . الرِّيّ - [ ريى ] : منظر زيبا ، چهرهى درخشنده . رَيَّي - تَرْيِيَةً [ ريي ] الرايةَ : پرچم را ساخت و آماده كرد . الرَّيَّا - [ روي ] : مؤنث ( الرَّيَّان ) است ، نسيم ملايم و خوب . الرَّيَّاب - [ ريب ] : « أَمْرٌ رَيَّابٌ » : كار ترس آور . الرَّيَازَة - [ روز ] : كار يا حرفهى بنائي . الرَّيَاش - [ ريش ] من النوق : ماده شترى كه بر سر و صورت و پيرامون گوش آن موى بسيار باشد . الرِّيَاش - كالا و اثاث ارزشمند خانه ؛ پوشاك و جامهى فاخر و ارزشمند ، معاش زندگانى ، مال و دارائى ، فراخى و نعمت . الرَّيَّاش - [ ريش ] : آنكه بر نوك تير پر چسباند . الرِّيَاضة - [ روض ] : مص ، ورزش بدنى ، تزكيه و تهذيب اخلاق ، تبديل صفات ناپسنديده و بد به صفات خوب و پسنديده ، گوشه گيرى از مردم براى عبادت و انديشيدن به حقايق ايمان . الرِّيَاضِيّ - [ روض ] : ورزشكار ، آنكه به ورزش بستگى داشته باشد ؛ « العِلْمُ الرِّيَاضِي » : دانشى است براى بدست آوردن مقدار و ميزان و معمولًا بر علم حساب و جبر و مقابله و مساحت و جز آنها اطلاق مىشود . الرِّيَاضِيَّات - [ روض ] : « عِلْمُ الرِّيَاضِيَّات » : دانش رياضي ، علوم رياضي . الرِّيَال - [ ريل ] : لعاب ، گونهاى سكهى پول نقره . اين واژه اسپانيائى است . الرَّيَّان - ج رِوَاء [ روي ] : سيراب . ضد ( العَطْشَان ) است ، شاخههاى سبز و تازه درخت و جز آنها ؛ « وَجْه رَيَّانٌ » : چهرهى پرگوشت و زيبا . الرَّيْب - [ ريب ] : شكّ و ترديد ؛ « بِلا رَيْب » : بدون شك ، گمان ، تهمت ، نيازمندى ؛ « رَيْبُ المَنُون » : پيشامد روزگار . الرِّيبَاس - ( ن ) : گياه ريواس است . الرِّيبال - ج رَيَابِيل [ ربل ] : گياه بلند و درهم پيچيده ، - ( ح ) : شير . الرِّيبَة - ج رِيَب [ ريب ] : شكّ و تهمت ، نگرانى نفس و سرگردانى . الرِّيَة - [ وري ] : « رِيَةُ النارِ » : آنچه كه با آن آتش افروزند مانند كهنه و هيزم و جز آنها . الرَّيَّة - [ روي ] « عينٌ رَيَّةٌ » : چشمهى پر از آب . الرِّيَّة - [ روي ] : اسم نوع است از ( رَوَى ) ، - ( ع ا ) : رِيه يا شش ؛ « رِيَّةُ البَحْرِ » ( ح ) : گونهاى از جانوران دريائى نرم تن . رَيَّثَ - تَرْيِيثاً [ ريث ] : خسته شد ، - الشيءَ : آن چيز را نرم كرد . الرَّيْث - [ ريث ] : مقدار مهلت از زمان ؛ « ما قَعَدْتُ عندهُ إلَّا ريثَ اعْقِدُ شِسعِي » : نزد او نه نشستم مگر به اندازهى بستن بند كفشم . اين تعبير بدون ( أَنْ ، لَا ، مَا ) مىآيد همچنانكه گويند « يُريدُ يَفْعَلُ » يعنى ( أن يَفْعَل ) . الرَّيِّث - [ ريث ] : كُند ، سست . رَيْثَما - به معناى ( الرَّيث ) است ؛ « وَقَفَ رَيْثَمَا صَلَّيْنا » : ايستاد و درنگ كرد تا ما نماز بجاى آوريم يعنى به اندازهى زمان نماز خواندن . رِيحَ - [ روح ] : باد سخت بر او وزيد . الرِّيح - [ روح ] : باد ، نسيم هر چيزى . اين واژه مؤنث است ، - ج أَرْيَاح و ارْواح و رِياح و جج أَرَاويح و أَرَايِيح ، بوى هر چيزى كه با حس بويائى درك مىشود ، هر چيز پاك و خوب ، رحمت ، چيرهگى ، نيرو ، يارى ؛ « رِيحُ الشوْكَةِ » ( طب ) : غدهايست چركى كه در برخى از انگشتان دست پديد مىآيد و اغلب باعث پوسيدگى استخوان مىشود ، عقربك انگشت ؛ « الرّيَاحُ الأَرْبَع » : بادهاى چهارگانه كه عبارت از ( الجَنُوب ) ، ( الشمَال ) ، ( الصَّبَا ) كه شرقى است و ( الدَّبُور ) كه غربى مىباشد ؛ « ذَهَبَ مَعَ الرِّيح » : واژگون و متلاشى شد . الرَّيِّح - [ روح ] من الأيّام : روز خوش هوا ، روز سخت باد . الرَّيْحَان - ج رَيَاحِين [ روح ] : بر هر گياه خوشبو اطلاق مىشود ، زندگى و روزى ، - ( ن ) : ريحان . الرَّيْحَانَة - [ روح ] : يك شاخه از ريحان . الرِّيحة - [ روح ] : باد ، بوى . رَيَّسَ - تَرْيِيساً [ رأس ] هُ : او را به رياست برگزيد . الرَّيِّس - [ رأس ] : رئيس و مهتر ، - ( مو ) : يكى از دو ناى پيوسته بهم كه در طرف راست سُرناى ( نى لبك ) قرار دارد و لحن يا نغمه را اجرا مينمايد و ناى دوم را ( السَّنَد ) نامند كه آواز آن بهنگام نواختن ثابت و يكسان مىماند . رَيَّشَ - تَرْيِيشاً [ ريش ] السهمَ : به تير پر چسبانيد ، - السّقمُ فُلاناً : بيمارى فلانى را سست كرد ، اين واژه در زبان متداول به معناى پَر در آورد مىباشد . الرِّيش - [ ريش ] : پر كه ويژهى پرندگان است ، - ج رِيَاش و ارْيَاش ، جامهى زيبا ، دارائى ، فراوانى نعمت ، رزق و روزى . الرِّيَش - [ ريش ] : بسيارى موى در چهره و پيرامون گوش . الرَّيْشَاء - [ ريش ] : مؤنث ( الأَرْيش ) است . الرِّيشَة - ج رِيشَات : يك دانه پَر مرغ . پرهاى بال پرنده بر پنج نوع است : ( 1 ) پرهاى درشت كه در پيشاپيش بال است و